
خدا جونم هیچی ندارم
حتی هیچ کس رو
آخه چرا باید اینهمه با بدبختی ها سر کنم
چرا هر دری که میزنم به روم باید قفل بشه
انگاری تو این کوچه بن بستی که گیر کردم اصلا راه در رو نداره
بابا جان مگه تو خدا نیستی " اون بالا نشستی داری چیکار میکنی
نا سلامتی خدایی گفقتن بنده ای گفتن
آخه حتما باید وقتی که این حرفارو زمزمه میکنم و می نویسم گریه کنم
تا حرفام رو باور کنی!!؟
پس یه نگاه به چشمایه خون و خیسم بنداز
من نمیخوام به اشکام بنازم...
فقط این قطره های اشکم عامل اثبات و صحت حرفامه
تا شاید باور کنی و کمی دلت به رحم بیاد
تا کی باید با دل خسته و چشم گریون دعات کنم
التماست کنم...
حداقل یه وعده بهمون نمیدی
به قول خودمون سرم شیره بمالی
شاید اینجوری یکمی دل صاب مرده ام آروم بگیره
ای بابا......
پانوشت: سلام دوستای گلم ببخشید میدونم 100 روز شد که آپ نمی کردم
تورو خدا شرمنده خب نمیشد که بنویسم
از دوستانی کپی بردار خواهش میکنم اگه کپی میکنین اسم من رو هم بیارین
بخدا زحمت میکشم اینارو مینویسم